از سکوتها
حرفها گیر کردهاند بیخ گلویم و ماندگار شدهاند. به زبان نمیآیند درست لحظهای که دارم به آنها فکر میکنم. تازگیها اینطور شده. وسط حرف، وسط واژهها گیر میافتم. یک دفعه هزار حرف اضافه و مزخرفاتی که ذهنم فقط برای زمان گرفتن به زبانم میفرستد را بلند بلند میگویم و بعد... بعد هیچ. حرفم به زبان نمیآید.
بعد به فکر میافتم که شاید باید حرفهایم را با خودم هجی کنم. باید فکر کنم. فقط با خودم. لازم نیست همیشه حرفی برای گفتن داشته باشیم. شاید دورههایی در زندگی باشند که حرفهایی برای نگفتن میخواهیم. یا اینکه حرفهایی داریم و نباید به زبان بیایند. اگر کسی آنقدر نزدیک هست که بشنودشان، شاید بشنود، شاید حتی چیزی که میخواهی شنیده شود حرفها نیستند. شاید فقط میخواهی از پس این کلمات چیزی را بفهمانی که در سر یا دلت میگذرد و آن چیز، اصلا آنچه به زبان میآید نیست. فقط راهیست که تو انتخاب کردهای و شاید با راههایی که دیگران انتخاب میکنند متفاوت باشد.
خلاصه که این روزها حرفهایی دارم که وقتی به زبان میآیند حرفهای من نیستند و من نمیشناسمشان. شاید دقیقا مثل همین حرفهایی که دارم مینویسم.
شاید اگر سکوت کنم بهتر باشد تا اینکه مزخرف بگویم!
پ.ن: با همه اینها، اگر «انتظاری» برای شنیده شدن هست، حرف باید به زبان بیاید. شنیده شدنِ حرفِ به زبان نیامده برای رویاها و روزها و خیالهای خاص است. نه برای همیشه. کسی که زبان را اختراع کرد به فکر هر روز بوده یحتمل.
جالب بود که همه میخواستیم برای دیگری تصمیم بگیریم. با وجود همه شکایتی که داشتیم از کسانی که نگذاشته بودند خودمان باشیم و ما را مطابق باورهای –به باور ما غلط- خودشان میخواستند، ما هم میخواستیم تصمیم بگیریم که فقط باور ما درست است و اگر دیگرانی که دوستشان داریم یا خواهیم داشت به راه ما نروند، فکرشان درست نیست.
تنها تفاوت در این بود:
یکی میخواست زجری که میکشد از فهم خود را عزیزش هم بکشد چون فهمیدن زجر دارد اما لذتبخش است.
یکی میخواست زجری که خودش کشیده را عزیزش نکشد، چون زجر کشیدن درد دارد.
هیچکدام نگفتیم من راه را باز میکنم تا خودش برود و انتخاب کند. و شاید «درست»، آن چیزی باشد که او به آن میرسد و من نه هیچگاه پیش از این آنچنان اندیشیده بودم و نه حالا میاندیشم.
---------
شاید ما هم بیش از آنان که محدودمان کردند آزاداندیش نباشیم.
یکی از مشکلاتم با آدمهای سابقا مذهبی (مخصوصا رادیکال)، و امروز غیرمذهبی (اونم مخصوصا رادیکال)، اینه که انگار فکر (یا حس) میکنن آدم اگه اعتقاد مذهبی (یا شاید ایدئولوژیک) نداشت، دیگه هیچ اصلی نداره. هیچ اخلاق و مرام و ...
و کلا هر چه پیش آید خوش آیده.
پ.ن: من فکر میکنم اصلا دلیلی نداره که اینطوری باشه. زندگی همیشه محدودیتهای خاص خودش رو به آدم اعمال میکنه. هر کس بنا به نحوه زندگیای که انتخاب میکنه، یک سری محدودیتها و یک سری آزادیها رو انتخاب میکنه.
پ.ن2: لطفا وقتی میخوایم به آدمها نزدیک بشیم، علاوه بر اینکه علیالقاعده به عقاید خودمون احترام میذاریم، کمی به عقاید اونها هم احترام بذاریم.
اینکه تو بگویی من اعتقاد دارم یا نه، من اخلاق دارم یا نه، من درست فکر می کنم یا نه، من باید فلان کار را بکنم یا نه ...
اینکه تو این ها را بگویی یا فکر کنی، اهمیت خاصی ندارد وقتی نشسته ای من را قضاوت کنی که نه تو قاضی ام هستی، نه من...
تو می خواهی نظرت را بدهی و قضاوتت را بکنی؟ تو می خواهی بنشینی کرور کرور حرف بزنی؟ تو می خواهی حس کنی نشسته ای جایی که حق داری هر چه به ذهنت می رسد بر زبان بیاوری و فکر کنی خیلی می فهمی؟
به آنچه می خواهی برس. اما قطعا از من فاصله می گیری.
پ.ن: انگار هر روز این را بهتر حس می کنم.
سالی که نکوست...
سال گذشته را خوب شروع نکردم. پر بودم از حسهای تلخی که دوستشان نداشتم. شب عید را تلخ سپری کردم و تلختر از آن نشستم پای هفت سینی که بینشاط چیده بودم و دائم با خودم میگفتم چرا اینچنین بیانگیزه شدهام و من چه تلخم و ...
سال پیش از آن را خوب تمام نکرده بودم. به روزهایی گذشته بود که اگر هم شاد بودم، انگار مجبور بودم به شادی، اگر دوست داشتم، مجبور بودم به دوست داشتن، اگر درد دلی میکردم انگار مجبور بودم و اگر شادی هم داشتم، منتظر مصیبتهای بعد از آن بودم...
امسال را خوب شروع کردم. سرشار بودم از حس لذتی که با نسیم سردی از پنجره ماشین به صورتم پرتاب میشد. شب عید را در حس رخوتی دلچسب مهمان دوستانی بودم که دوستشان دارم و با آنها در آرامشم. با حالی خوش و لبخندی از ته دل گل گرفتم و با آوازی زیر لب به خانه آمدم و گلها را گذاشتم پای هفتسینی که چیدمش نه به خاطر «هفت سین»، که به خاطر «آینه و یک سین» و در عین سادگیش، همین که میدیدمش، لبخند به لبم میآورد.
سال گذشته را خوب تمام کردم. به روزها و شبهایی گذشته بود که اگر هم غمی داشتم، زندگی در آن موج میزد. به لحظاتی گذشت که هوا را احساس میکردم. به روزهایی که بودنم را در هر «آن» احساس میکردم. که آدمها را میخواستم که باشند. و تنهاییام را دوست داشتم. که دوست داشتم چون «دوست داشتن» را دوست داشتم. که شاد بودم چون سرشار بودم از حس زندگی...
خلاصه که اگر قرار است «سالی که نکوست از بهارش پیداست» باشد و منظور از بهار هم همین اولش هست، پس چه سالی شود امسال!
----------
پ.ن: بسی سپاسگزار کسانی هستم که مستقیم یا غیرمستقیم و خواسته یا ناخواسته (!)، سال گذشتهام را به یکی از خاصترین سالهای زندگیام تبدیل کردند.
زندگیام را مرور کردم.
و تو میدانی این زندگی که مرور کردم یعنی چه. یعنی تمام لحظاتی که زیستیم. گریههایم در آغوشت وقت دلتنگی و تنهایی، غشغش خندههای از ته دل که دیگر هرگز تکرار نشدند.
پای تخت که مینشینم، درست همینجا که حالا نشستهام، تو باید نشسته باشی کنارم، تا وسط گریه بخندانیام. تو بلد بودی. خوب بلد بودی.
رفتیم به راه خود.
گاهی وقتها، بغل، اصلا چیز خوبی نیست.
مثل همان روز در فرودگاه. که تو رفتی و من تمام نگاهم به رفتنت، بغضم را فرو خورده بودم و به چه سختی هم این کار را کرده بودم. که نمیخواستم کسی اشکهایم را ببیند. و بعد رفتنت، که من به شیشهای نگاه میکردم که تو آن سمتش گم شده بودی، یکی آمد و مرا در آغوش گرفت. که محکم بغلش نکردم و خودم را رها نکردم در آغوشش. و او سعی کرد محکمتر بغلم کند. انگار که میخواهد بگوید گریه کن، مهم نیست. و بعد دوباره دستش را پشتم گذاشت و فشارم داد در آغوشش. و منی که دیگر طاقت نداشتم انگار که از ارتفاعی بیفتم، یا خودم را بیندازم...
و بعد آن جادهی لعنتی بی دار و درخت. که شب یک جور زشت است و صبح یک جور. که وقتی میروی مسافری راهی کنی یک جور آزاردهندهست و وقتی میآیی مسافری بیاوری یکجور. که همیشه دور است و همیشه برایم تصویر یک راه خشکِ خشک را دارد، که میخواهد ذره ذره جانت را بگیرد.
بعد یک وقتی هم میشود که یکی به خاطر تو این مسیرِ لعنتی را آمده، که یعنی تو را شاد کند که مسافرت را بدرقه کردهای، بعد در راه برگشت، در پیچبازیهای مسیر یکی را اشتباه برود، و سردرگم شوید و هی از تویی که نایی نداری بخواهد نقشه را نگاه کنی و تو وجدانت ناراحت باشد که به خاطر خودت اینطور یکی دیگر را کلافه کردهای. که فقط رفتنش را ببینی؟
بعد هم نیایی. هیچ جا جار نزنی که «رفت».
برسی خانه، بروی به اتاقت، متاسفانه هنوز شب نشده باشد، گوشی را خاموش کنی، تلفن را قطع کنی، پنجره را باز، بروی زیر لحاف و سرت را میان بالش پنهان کنی و هرکس آمد خودت را بزنی به خواب که یعنی بدانید حوصله ندارم.
شب که شد بزنی به دل خیابانهای پرهمهمهی شهر شلوغ که تو را در همهمه و تاریکیاش فراموش کند و تو هم آن را در صدای موسیقی که در گوشت فریاد میزند فراموش کنی.
میتوانی در پیادهروهای خلوت قدمهایت را بشماری، آواز بخوانی، چشمانت را از اشک پر کنی، نفسهایت به شماره بیفتد، نگاهت روی در و دیوارها بازی کند، دلتنگ شوی و ...
خلاصه همین که گاهی اوقات بغل اصلا چیز خوبی نیست.
مثل آن روزی که یکی تو را در آغوش میگیرد که بگوید دارید تمام میشوید. که این روزهای خوب هم گذشت عزیز دلم. که این خاطره را برای همیشه در خاطر نگه دار. که باید رفت. که این روزها را برایت پرخاطره کردم چون دیگر کنار هم نیستیم. که این خاطره را با خودت نگه دار...
-----------------------
پ.ن1: این نوشته به جز بند آخر، برای چند روز پیش است.
پ.ن2: خودم را در آینه نگاه میکنم. وسط صورتم دو تا ماهی افتادهاند که به من لبخند میزنند. بهشان لبخند میزنم.
اتاقم پر شده از آشنایی و زندگی و شادی. تصویرش را در حوض آبگینهام نگاه میکنم. صدایش را میشنوم، عطرش را حس میکنم.
من چقدر خوشبختم...
در خیال
ساعت ده و چهل دقیقه هر شب، یک ساعت، کرنومتر یا نمیدانم چیست که هی دینگ دینگ میکند. اصلا یادم نمیآید صدایش از کجا میآید. عادت کردهام به صدای روی اعصابش. اگر به چیزی عادت کنی مگر باز هم میشود روی اعصاب باشد؟ حالا که شده. نمیبینی؟
باز دینگ دینگ میکند. چیزی که به آن عادت کردهای نباید خاطرهای برایت زنده کند. اما این دینگ دینگ عادی شدهی روی اعصاب، حالا برایم خاطره زنده میکند. ساعت را نگاه میکنم. چرا؟ من که میدانم همیشه سر ساعت، دقیقا سر ساعت ده و چهل دقیقه شروع میکند و یک دقیقهای هم دست بردار نیست. و وقتی حوصله صدایش را ندارم، این یک دقیقه انگار ساعتها طول میکشد. دلم میخواهد بر سرش فریاد بکشم.
نشستهام روی کاناپه گوشه اتاق یخ زدهی بی روحی که هرچه از آن به خاطر میآورم روح زندگیست. اینجا حتی چشم بستن نمیخواهد برای رویابافی. رویاها دارند قدم میزنند.
از درزهای پنجرهها باد میآید. چشم بر سقف دوختهام که تکه نخی از آن آویزان است و با باد این سو و آن سو میشود.
به شوفاژ نگاه میکنم. نشستهای کنارش. میگویی «صدای چیست؟» میگویم «چیزی نیست. کرنومتر است.»
صدایت از زیر خروارها خاک میآید. خروارها خاکی که دلم زیرش مدفون شده.
همه چیز خاک گرفته است. دستم به سمت شاخه گلی میرود که خشک کرده بودم. یادم نمیآید هدیه چه کسیست. در دستانم پودر میشود.
روی قاب عکسی که من و تو را کنار هم نشانده هم خاک گرفته. من و توی ِ خاک گرفته، شادی ِ خاک گرفته، زندگی ِ خاک گرفته...
باید دستی به سر و روی همه اینها کشید. زندگی نباید مدفون شود. نباید خاک بگیرد.
انگشت نشانهام را آرام روی عکس تو میکشم. ردی میافتد بر روی چشمانت. برقشان برمیگردد. من میخندم. در عکس البته. در واقعیت، وقتی روی آینهای که تصویرم در آن افتاده، از پشت پردهی خاک نگاه میکنم، دریا میبینم. مواج، پر از موج، موجهای ناتمام. موجهای سرسامآور. موجهایی که تصویر همه چیز را کج و معوج کردهاند.
میآیی روبرویم میایستی، زیر نور چراغ، وسط اتاق، به چهرهام خیره میشوی. نگاهم میکنی و نگاهت میکنم. دستت را آرام بر گونهام میکشی. چشمانم را میبندم. در آغوشم میکشی. در آغوش میگیرمت.
مینشانمت پشت ساز. نواختنت را نگاه میکنم. به دلشوره میافتم که چه زود دستانت میرقصند بر روی این سیاهیهای میان سپیدیهای سرتاسر. ایستادهام پشت سرت. تو هول میشوی. دستانم را حلقه میکنم به دورت. سرت بر روی سینهام میافتد و پیشانیات را میبوسم.
صدای «دینگ دینگ» تمام میشود. اتاق ساکت است.
چشمانم را میگشایم. همه جا پر از خاک است. باید دستی به سر و روی زندگی کشید...
----------------
پ.ن1: من نه منم، نه من منم
نظرات ()
