اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
یه آدمهایی هستن از گذشته، که برات خیلی عزیزن.
هرچند سال هم باشه که ندیده باشیشون.
یه آدمایی هستن که دوستشون داری. که توی رویاهات، پیدا کردن دوباره و دیدنشون یه سهم بزرگی داره. هرچقدرم که این رویا به نظر دور از دسترس بیاد.
هی میگردی، میگردی، بهش نزدیک میشی. میپرسی از این و اون. پیداش نمیکنی. خبر نداری ازش...
بعد یه روز، همین طوری بیخودی، بدون اینکه این چند وقت اخیر هیچ، مطلقا هیچ ربطی بهش داشته باشی، یا اصلا بهش فکر کرده باشی، میزنه به سرت که نکنه مرده باشه؟ بعد این فکرو واسه خودت پر و بال میدی.
اصلا چرا باید الان همچین فکر مسخرهای به سرت بزنه؟
زده دیگه. چه میدونم.
شب، بعد از مدتها، بری یه ایمیلی که سالی یه بار چک میکنی رو چک کنی. باز توی همون میلباکس، ایمیلهایی رو باز کنی که هیچ وقت نمیخونیشون. یهو چشمت بیفته به اسمش... یکی راجع بهش یه خاطره نوشته.
امید تو دلت جوونه بزنه. تا آخر جملش بیای...:
«میدونم که مرده»!
بعضی وقتا دلت میخواد کتاب زندگیت رو ببندی. وقتی حس میکنی داری واسه رویاهایی خیالپردازی میکنی که تا بهشون برسی، دیگه نیستن... هیچ کجای این دنیا نیستن.
احساس میکنم داریم جوری زندگیمونو میچینیم، که هممون بشینیم به حسرت خوردن. این روزا زیاد به این فکر میکنم. به حسرتهایی که دور نمیبینمشون.
«همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد...»
از خیال
کجایی که هر شب میآیی و هر صبح فرار میکنی؟
پیش از آنکه دیده بتوانم گشود.
رهایت کردم و رهایم نکردی
هر چه کردم نرفتی باز
نشستی بر دلم و سنگینی کردی
نگاهت کردم.
جا خوش کردهای میان این همه بی خیالی که چه؟
اینجا امن نیست
صدای دوردستها را نمیشنوی؟
من راهیام،
راهیِ راهی دور که انتهایش نیست
که بازگشتی نیست و شاید هرگز رفتنی نبوده. هرگز آمدنی نبوده...
...
تمام این راه را طی کردم.
آنچنان با اشتیاق آمدم که بی چراغی ِ مسیر لحظهای به چشمم نیاید
با تمام توان آمدم
مثل دخترکی آزاد و رها، در مسیر باد دویدم
از سراشیبی کوهها
میخندیدم و میآمدم
- یا میرفتم...-
دلتنگیهایم را جا گذاشتم و خود را به آغوش حیات سپردم
تو را میدیدم که آنجا منتظرم ایستادهای
همچون همیشه، با لبخندی به شیرینی تمام شیرینیهای زندگی
میایستادم. نگاهت میکردم. و تو دوان دوان میآمدی تا در آغوشم آرام گیری
تا در آغوشت آرام گیرم
اما
وقتی رسیدم روز بود
وقتی رسیدی سپیده زده بود
و تو نبودی
ما نبودیم.
چشمانم را گشوده بودم
نور با همه وحشی بودنش به اتاق میریخت
هر چه پلک فروبستم، بازگشتی نبود.
تو هرگز نبودی.
(جمعه، 16 دی 1390)
یک روز- یک شب- یک خواب- یک بیداری ناب...
اندوه و ترس و شادی در هم میآمیزند. جرأت و بیم روی یک لبهی باریک حرکت میکنند و گاه نمیتوان از هم تشخیصشان داد.
به خواب میروم. آشفتهاند. یکی از پس دیگری... رهایم نمیکنند. با نفسنفس و آشفته میپرم. احساس میکنم همین لحظات است که صدای تپشهای قلبم بیدارش کند. هقهقم را با زحمت فرو میخورم. میروم بیرون؛ دست و صورتم را میشویم. در آینه نگاهی به خودم میاندازم. آرام نمیشوم. پایین میروم، کسی از صدای هقهقم بیدار میشود...
آب میخورم. میگویم خوبم. باز میروم بالا. میروم بخوابم. هنوز خواب است. و من هنوز آرام نشدهام. میآیم بیرون. کنار پنجره میایستم...
نفسم میگیرد. احساس خفگی میکنم...
رهایش میکنم و رها میشوم در امنترین خیال دنیا. میگریم. آنقدر تا آرام شوم. اعتراف میکنم که «میترسم». و باز با دلم زمزمه میکنم که باید قوی باشم و میشنوم که «درست میشود» و باور میکنم. باور میکنم که اگر بخواهیم «درست میشود» و درستتر.
میگویم «زن بودن جرأت میخواهد.» جسارت میخواهد. ایمان دارم به گفتهام.
خوابهایم هی میآیند رژه میروند. هی نمیگذارند آرامشم را که به حال خودش باشد. یکهو تلخیشان هجوم میآورد. احساس میکنم چهرهام در هم میرود. اما باز میبینم چشمانم باز است. دوست دارم این لحظهها را. این آرامش را. دوست دارم که میبینم واقعیت آن تلخی وحشتناکی که در خواب دیدم نیست که هیچ، حتی شیرینی لذتبخشی دارد.
میگویم «ضعیفم» که شکستم در برابر یک خواب؟ «نه.» ضعیف نیستم، نبودم... تمام اینها طاقتی میخواهد که از توان «قوی بودن» هم بیرون است. تنها از توان یک «زن» برمیآید. یک زن که یاد گرفته بایستد. که یاد گرفته قوی باشد، که درد کشیدن را یاد گرفته و درد کشیده. بزرگ شده و بزرگ میشود. که هر روز که بیدار میشود با لبخندی به دنیا و لحظههایش سلام میکند. به تجربههای عجیب و تازهاش. یک زن که یاد گرفته باید تجربه کرد. باید رها بود و به رهایی باور داشت... یک زن که جلوی «نارهاییها» میایستد. یک زن که یاد گرفته دوست داشتن را. یک زن که قدرت گرفته از تکتک سختیها و هر روز، زندگی کردن را یاد میگیرد.
احساس امنیت میکنم. کنار این همه ترس، امنیتی حس میکنم، که فقط از یک «توان» برمیآید. یکی که باید تجربهاش کرده باشی... یکی که گاه خیال میکنم کسی جز من تجربهاش نکرده. «توان»ی که تا وقتی به آن ایمان نیاوری، به تمامی به دستش نخواهی آورد.
--------------------------
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
و من عاشق این فصل سردم....
به سمانهام!
میدانی...
بعضی دوستها هستند برایت خیلی خاصند. آنقدر که...
بعضی دوستها هستند، همیشه درست همان وقتی که «باید»، هستند. همان وقتی که حس میکنی از پا افتادهای، همان وقت که فکر میکنی بریدهای، همان لحظات سختی که فقط منتظر آخرین ضربهی آرامی تا فروریزی...
درست همان لحظات هستند. و یادت میآورند که تو داری زندگی میکنی، حتی تنها به همین دلیل ساده که آنها را داری...
بعضی دوستها هستند که اگر نباشند، زندگی دیگر طعم دلچسب خود را نخواهد داشت.
که نمیخواهی آنها را از دست بدهی.
بعضی دوستها هستند، وقتی بعد از مدتها مینشینی تا با آنها برای دمی گفت و گو کنی، یادت میآید چقدر دلتنگشانی...
بعضی دوستها هستند که وقتی شادی، با تو شادند و تو شادتر میشوی از شاد بودنشان با تو و تو افتخار میکنی و لذت میبری از این همه شادی...
بعضی دوستها هستند که یک لبخند سادهشان، دنیا را برایت به محلی امن برای زندگی تبدیل میکند.
بعضی دوستها هستند، که بیمنت «هستند». آنقدر بیمنت، که هر از گاهی باید به خودت یادآوری کنی دنیا چه دین بزرگی به گردنت دارد که تو آنها را داری...
آنقدر دوستشان داری، که نبودنشان در کنارت، تبدیل میشود به یکی از بزرگترین ترسهای زندگیت. و حتی این ترس هم لذتبخش است. چون میدانی چیزی در زندگی داری که ارزش جنگیدن دارد...
و تو طاقت دوریشان را نداری؛ طاقت شاد نبودنشان، طاقت بی آنها تاب آوردن... اگرچه با هم همواره تاب آوردن را تمرین کردهاید، برای وقتی که....
بعضی دوستها هستند برایت خیلی خاصند. آنقدر که شب تولدشان دلت میخواهد خدا را در آغوش بگیری و...
برای زادروز یکی از بهترین ِ این دوستان.
خوش به حال من و دنیا و تمام دوستانت :)
...
زودتر برو
برو
.
.
.
همین است
تمام راهی که پیش پای خود میبینیم
رفتن
گذاشتن و رفتن
------
«با گریههای یکریز
یکریز
مثل ثانیههای گریز
با روزهای ریخته در پای باد
با هفتههای رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و سوختیم و فروریختیم
با اعتماد خاطرهای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد.»
(قیصر امینپور)
زندگی
دو شب است تقریبا نخوابیدهام؛ خوابهایم دو ساعته و با هزار بار بیدار شدن و دلهره همراه بوده.
از راه میرسم. مامان تا اتاق میآید دنبالم. میگوید خوبی؟ یادم میآید که چقدر دلم برایش تنگ شده. لبخند میزنم که خوبم. هر دو میدانیم دروغ میگویم. حرفم را پس میگیرم. نه خوب نیستم.
میخوابم. خواب میبینم خواهر دوستم فوت کرده. چند شب پیش خوابی مشابه برای خواهرم دیدهام و هر بار با آشفتگی از خواب پریدهام و تمام روزم به تلخی گذشته. نه اینکه دائم خوابم تدایی شود، خواب فراموش میشود و آن حس مزخرفی که در خواب تجربه کردهام در ذهنم میماند.
دارم با دوستم چت میکنم. در میزنند. در را باز میکنم. بدون لبخند استقبال میکنم. برمیگردم به اتاقم و ...
یکدفعه یادم میآید، من چند وقت است زندگی نمیکنم؟ چند روز؟ چند هفته؟ چند ماه؟ چند سال حتی؟
آن روزی که میان مرگ و زنده بودن، زنده بودن را انتخاب کردم، باید به خودم یادآوری میکردم، که مرگ به زنده بودنِ بدون زندگی، به مراتب ارجحیت دارد. اما یادم رفت. و حالا یادم آمده که مدتهاست، خودم، برای خودم، زندگی نکردهام. و یادم آمده، که چقدر زندگی کردن را دوست دارم. اما همیشه از زنده بودنِ بدون زندگی، متنفر بودم.
یادم میآید آن زمان که زندگی میکردم، دائم در جنگ بودم. جنگی که لذتبخش بود. از خیلی چیزها میگذشتم، برای رسیدن به چیزهایی که برایم باارزشتر بودند. مهم نبود که این چیزهای باارزشتر، برای بقیه هم همانقدر با ارزشند یا نه. شاید به نظر مسخره میآمد حتی. ولی حالا، وقتی یک مبارزه را، این بار با شروعی کمی ناخواستهتر از قبل، یا شاید کمی تدریجیتر، شروع کردم، وقتی برای خودم اتفاقاتی که ممکن است بیفتد را مرور کردم، دوباره به یاد آوردم که میخواهم زندگی کنم. میخواهم آنطور زندگی کنم که خودم دوست دارم. نه مطابق معیارهای جامعه و نه برای مورد قبول این و آن بودن. فرقی نمیکند این «این و آن»، دوستم باشد، عشقم باشد، فامیلم باشد، یا خانوادهام.
البته بدیهیست که هر کسی، نیاز دارد تحسین شود، نیاز دارد گاهی مورد تایید واقع شود و تمام اینها؛ اما اگر آنگونه که مورد تایید درونی خودش هست زندگی نکند، هر روز باید با تاییدها و معیارهای یکی دیگر زندگی کند و در عین حال آن کسی که خودش هست، نباشد! و این به نظر من یعنی فاجعه.
قرار هم نیست از همه دنیا ببرد. قرار است فقط طوری زندگی کند که خودش هست. نه اینکه صرفا از ترس مورد تایید کسی نبودن، کسی که حتی برایش خیلی اهمیت دارد، خودش را انکار کند.
میروم پشت سازم مینشینم. آهنگی که چند وقتیست تمرین میکنم را میزنم. لذت متفاوتی با تمام این چند وقت دارد.
چقدر خوشحالم که این دو شب نخوابیدم. آن قدر تا کلافه شوم. تا فکر نکنم به کارهایم. و بعد، وقتی فکر میکنم، آنقدر از خودم بپرسم چرا و چرا، تا بفهمم من کجای زندگی ایستادهام. از کجا اشتباه رفتم و کجا جلویش میایستم.
من دارم برای خودم زندگی میکنم و این یعنی زندگی. متکی به خودم. به بودنم، به روزهایی که خودم میسازم. که اجازه نمیدهم کسی دیگر برایم رقم بزند. که خودم حال خودم را میسازم، که میدانم روی پای خودم ایستادهام. که خودم تصمیم میگیرم چه کسی باشد، چه کسی نباشد. چه کسی باشم و چه کسی نباشم. که هر چه پیش آید خوش آید نیست. زندگی میکنم آن طور که دوست دارم. تسلیم شرایط بیرونی نمیشوم. از ته دل میخندم و از ته دل گریه میکنم. . دوباره خودم را بازیافتهام. خودم را دوست دارم و به خاطر هیچکس از خودم و از این دوست داشتن نمیگذرم.
احساس میکنم برای بازگشت به زندگی، رنج کشیدم. رنجی که کم نبود. چیزهای زیادی از دست دادم. چیزهایی که تا زندگی نبود، بودنشان فایدهای نداشت. فقط ظاهری کمی قابل تحملتر به زنده بودن میدادند. ولی ارزش زیادی داشتند. باید حسرت از دست دادنشان را بخورم؟ ولی نمیخورم. زندگی میکنم و خوشحالم که تجربه کردن را بلدم. که یاد گرفتهام تجربه کنم و نترسم از تجربه کردن.
من خوبم. خیلی خوب.
دوست داشتن؟
مرد داد میزند
زن داد میزند
گریه میکنند
با گریه بر سر هم هوار میکشند
بچه نگاهشان میکند؛ با بغض...
ساکت میشوند
میروند
هنوز اما دل بستهاند
از عزیزترین کسشان مایه میگذارند، تا دوست داشتنی را که بلد نبودهاند، بر سر هم خراب کنند!
مرد بدبخت میشود
زن بدبخت میشود
بچه بدبخت میشود...
اگر یاد نگیریم چگونه دوست بداریم، از عزیزترینهایمان میگذریم و خودمان را هم جان به لب میکنیم؛ لذت دوست داشتن، تبدیل میشود به عذاب تنفر!
دوست داشتن را یاد بگیریم!
-----------------------
پ.ن: صدای فریادهای زن و شوهری که دختر کوچکشان گاهی با نگاه شیرینش به من لبخند میزند، سردردم را دوبرابر کرد!
از روزهای فریاد میترسم!
و شهر میسوخت...
ما دو تن بودیم
میان میدانها
در شهری که برگریزانش را
تقدیم ما میکرد؛
سیگارها میسوخت
و ما
میسوختیم
و شهر میسوخت
...
مرد شعر میخواند
ما غرق تنهاییمان
بغضهامان رو فرومیخوردیم
و مرد بغض میکرد...
صدای دستها سکوت را شکست
اشکهایش را پاک کرد
لبخندی زدیم همه؛
غرق خود بودیم؛
تنها بودیم و با هم...
کسی نخواست سخنی بر زبان رانده شود
و مرد
تیر آخر را زد:
«تنها یک واژه:
میمیرمت»
-----------------
به دوستی که همراهیش برایم غنیمت بود؛
و به شعرخوانی زیبای «پیام دهکردی»
نظرات ()
