طنین سحر

اعتماد و رازداری

دوره‌ی راهنمایی که بودم یه بار رفتم پیش مشاوری که مثلا قرار بود رازدار باشه و فلان و بهمان، از یکی از معلمها گله کردم. حالا اصلا یادمم نیست چی گفتم.
دو روز بعدش یهو معلمه برگشت بهم گفت فلانی تو با من مشکلی داشتی چرا به خودم نگفتی؟!
منو میگی؟ کانهو سنگ رو یخ!

مع‌الاسف اون مشاور بعدها شد مدیر دبیرستانم و همین‌طور باهاش رودررو بودم. بعدترها هم که فارغ‌التحصیل شدم شد "فرستنده‌ی خواستگار". هر چی هم گفتیم عزیزجان نکن این کار رو؛ شما به چه حقی به خودت چنین اجازه‌ای میدی که اطلاعات بنده رو در اختیار آدمهای دیگه قرار بدی، متوجه نشد. خیلی هم احساس صمیمیت می‌کرد. مثلا همین اواخر یک بار که رفته بودم یکی دیگه رو ببینم ایشون رو هم زیارت نمودم و مجددا خیلی اصرار داشتن که بگن خیلی از حال من باخبرن و خیلی ما با هم دوست و صمیمی هستیم. کلا از اون پس، طی تمام سال‌هایی که به اجبار یا اختیار زیارتشون می‌کردم یک لبخند ملیح می‌زدم و احساس می‌کردم چه رفتار ناپخته و کودکانه‌ای داشته. منِ بچه‌ی راهنمایی باید اینو بفهمم، اونی که بچه‌ش از من بزرگتر بود و قرار بود کار حرفه‌ایش باشه اینو نمی‌فهمید! نمی‌فهمید که وظیفه‌ش رازداریه نه جار زدن هر چی از آدم‌ها می‌دونه پیش بقیه. مخصوصا وقتی اون آدم‌ها پیشش درد دل کردن!
اون معلم البته بعد از اون برخورد باهام خیلی صمیمی شد و من شدم شاگرد عزیزکرده‌ش! این رو از خلال حرف زدن رودررو با هم به دست آوردیم. چیز زیادی از درس‌هایی که اون سال‌ها خوندم یادم نمیاد، حتی چهره‌ی اون معلم تقریبا از خاطرم رفته؛ اما صحنه‌ای که این حرف رو یهو بی مقدمه بهم گفت، و حرف زدن و صمیمی شدن بعدش رو خوب یادمه.

اعتمادی که دیگه هیچ وقت به اون مشاور/مدیر نداشتم، و لبخندهای همراه با تاسفم برای اون آدم رو هم خوب یادمه.

هممون ممکنه گاهی از این اشتباهات مرتکب بشیم. ولی وقتی "قرار" بوده رازدار کسی باشیم، وقتی کسی بهمون اعتماد کرده و حرف‌هایی رو پیشمون زده که به هیچ کس دیگه، و هیچ‌جای دیگه نگفته، شأن خودمون و اون آدم رو حفظ کنیم. به اعتمادش احترام بذاریم و قفل بزنیم به بخشی از حافظه‌مون که این داده‌ها توش ذخیره شدن! اگر توانایی باز نگفتن این درد دل‌ها رو نداریم، بهشون گوش ندیم خیلی محترمانه‌تر و باشعورانه‌تره.

ممکنه به نظر نیاد با بازگویی اون حرف جای دیگه اتفاق بزرگی توی زندگی اون آدم میفته؛ اما صرف همون اعتمادی که از دست می‌ره کم چیزی نیست.

   + فاطمه ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

امید

قطار حرکت کرد. کتاب راهنمای تاریخ ایران آکسفورد دستم، صفحات آخرش رو باز کردم. همین که شروع کردم به خوندن دور شدم. از جایی که بودم جدا شدم و رفتم جایی که نبودم، جایی که نیستم، و زمانی که دیگه نیست.

تهران- سال 2009 (!)

با هر سطر و هر توضیحش، لحظاتی برام زنده می‌شد. می‌گن بعد از مدتی که از ماجرایی می‌گذره، آدم فقط اون ماجرا رو به خاطر میاره، اما حس‌هاش رو دیگه حس نمی‌کنه. می‌دونه که این خاطره براش همراه شادی، ناراحتی، هیجان، ترس و ... بوده؛ اما این حس‌ها درونش زنده نمی‌شن. اما برای من تمام حس‌هام زنده می‌شدن. توی قطاری که حواسم نبود هستم، حس‌هام زنده می‌شدن، بغض می‌کردم، می‌خندیدم، دلهره می‌گرفتم... همه‌ی این‌ها اما فقط توی چند لحظه‌ی کوتاهی که این صفحات خیلی کم رو خوندم بود. -چقدر دورانی که به چشممون طولانی و پررنگ جلوه می‌کنه توی تاریخ مختصر می‌شه.-

به خودم که اومدم بالای یک پل بودم. زیر پا ماشین‌ها پشت چراغ قرمز ایستاده بودند، مردم توی قطار سرگرم کتاب‌ها و مبایل‌ها و تبلت‌ها، یا گپ و گفت با همراهشون بودن، قطار همین‌طور ایستاده بود و من ... اشک روی گونه‌م، لبخند روی لبم، بغض توی گلوم، امید توی دلم!

-------

پ.ن: نویسنده‌ی فصل آخر این کتاب که مربوط به دوره‌ی 1979-2009 هست "مازیار بهروز"ه. آخرش رو با امید تموم کرده (!). اینجا هر کس با نگاه بیرونیش راجع به اون ماجراها حرف می‌زنه گویا به چشم نوعی پیروزی برای تظاهرکننده‌ها یا دست کم یک ترک به بدنه‌ی جناح "پیروز" و... بهش نگاه می‌کنه. نمی‌دونم چون دلم می‌خواد حرف‌هاشون رو باور می‌کنم و تحلیل‌هاشون به نظرم منطقی، قوی و قابل قبول می‌آد، یا واقعا تحلیل‌های به جایی هستن؟

   + فاطمه ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چه پرم از هیچ

نشسته‌ام توی کلاس خالی‌ای که برای رسیدن بهش تمام راه را دویدم، که حواس‌پرتی‌ام باعث شده بود چیزی را جا بگذرام و برگشته بودم و دیرم شده بود. وقتی رسیدم چهار نفر و نصفی آمده بودند سرگردان که ای بابا، امروز کلاس نبوده و بیخود آمدیم. ولی من دلم نمی‌آید بروم جایی دیگر. می‌نشینم توی همین خلوت وسیع. صندلی‌های آبی-سرمه‌ای خالی را نگاه می‌کنم یکی یکی و خیالاتم را رها می‌کنم تا هر کجا که دلشان می‌خواهد بروند. خیالاتم اما شده‌اند پرنده‌های پر و بال شکسته. انقدر به در و دیوار خورده‌اند که دیگر کوتاه آمده‌اند. چپ چپ نگاهم می‌کنند که تو کی می‌خواهی دست برداری پس؟ نمی‌بینی هر چه بیشتر پر می‌کشی بهتر که نمی‌شود هیچ، بدتر هم می‌شود؟ نمی‌بینی هر روز بیشتر مجبوری با این بی سر و سامانی سر کنی؟

چند وقت است دارم از خودم این سوال را می‌پرسم نمی‌دانم. اما دیگر جوابی را باور کرده‌ام که دوستش ندارم. دنیا ساخته شده (یا بوده از اول؟!) که بدانیم چیز مسخره‌ای‌ست. که ببینیم چیزی را دوست داریم که نمی‌خواهیمش، چیزی را می‌خواهیم که دوستش نداریم، و دل بسته‌ایم به چیزها و کسانی که نه با آن‌ها خوشبختیم و نه بی آن‌ها. 

آدم‌ها می‌توانند بیخیال دوست داشتنشان شوند، یا بیخیال "زندگی‌های موفق". فرقی هم نمی‌کند هر طرف ماجرا را بگیری مصیبتی دارد برای خودش. طرف اول را بگیری همیشه در حسرتی و آرزو و رویای آنچه از دست دادی دیوانه‌ات می‌کند، می‌شوی یک آدم همیشه در خیال، همیشه منتظر، همیشه ناآرام. طرف دوم را بگیری حس می‌کنی چه ناخوشی، چه می‌توانستی بهتر باشی و نیستی، و شاید حتی تمام دوست داشتنت را هم نابود کنی؛ یا باید بگویی انتخاب خودم بود و کنار بیایی با انتخابی که راضیت هم نمی‌کند و شاید خودت را سرزنش کنی بابتش، یا دیگرانی را بیابی که تقصیرها را بیندازی گردنشان تا کمی آرام گیری. 

می‌توانی خودت را بزنی به بیخیالی؛ یا می‌توانی راهی میانه را انتخاب کنی؛ مسکن زیاد پیدا می‌شود برای آرام کردنش تا وقت مرگ. ولی هیچ درمانی پیدا نمی‌شود. و وقتی آدم خمودگی نباشی، یا تصور کنی که نیستی، دلت نمی‌آید هیچ مسکنی نوش جان کنی. درد می‌کشی و حس می‌کنی چه موجود ویژه‌ای هستی که نمی‌خواهی مثل خیلی‌ها با خیال راحت و آسوده زندگی کنی. لابد آخرش که تمام شد به خودت می‌گویی ای خاک بر سرت که نتوانستی در این همه خالی زندگی کنی و لذتش را ببری. 

 

پ.ن: از هیچ پر بودن یک حس لذت عجیبی دارد. شاید مثل رخوت بعد از حسی خاص. همین لذت عذاب‌آورش آدم را اینچنین در خود غرق می‌کند. 

   + فاطمه ; ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

این فرزندخواندگانِ نافرزند

1. یک معلمی داشتیم سر کلاس داشت برایمان سخنرانی می‌کرد اندرباب پوشش جلوی جنس مخالف. جنس مخالف اینجا هیچ به معنای نامحرم نبود؛ دقیقا جنس مخالف بود. اتفاقا سر بحث باز شد به اینکه روحانی مسجدی گفته بوده بعضی پسرها آمده‌اند پیشش شکایت که خواهرشان که محجبه هم هست و معتقد، در منزل لباس‌های باز می‌پوشد و این‌ها آرامش ندارند! می‌گفت توی خانه و جلوی برادرتان هم مراعات کنید و فلان جور و بهمان جور لباس بپوشید. به خیالم اگر رویش را داشت حتی می‌گفت یک چیزی هم سرتان کنید احتیاط واجب!
حس خوبی نداشتم. بهتر بگویم؛ حس مزخرفی داشتم. برادری که از دیدن خواهرش با مثلا یک تاپ آستین حلقه‌ای "تحریک" شود و آرامش نداشته باشد؟! برادر؟! (بحث غیرتی شدن نبودها؛ حرف تحریک جنسی بود!)

2. پرستار بود؛ می‌گفت دختر خردسالی را آورده‌ بودند بیمارستان که پدرش به او تجاوز کرده بود؛ پدر ولی قانونی‌اش بود. مجازاتی نشد و دختر حالش که بهتر شد تحویل پدرش دادند!

3. از همکارش تعریف می‌کرد که پدرخوانده داشته. از کودکی، سال‌ها به او تجاوز می‌کرده؛ زمانی که او حتی مفهوم رابطه‌ی جنسی را نمی‌دانسته. او هم از ترسش چیزی نمی‌گفته. نوجوان که بوده، پدرخوانده می‌خواسته با خواهر کوچکترش رابطه برقرار کند که او مانع شده. حالا یک زن حدود 40 ساله باید باشد (درست یادم نیست). ازدواج کرده و بچه‌دار شده بوده؛ اما وحشت داشته دخترش را پیش همسرش که پدر بچه هم بوده تنها بگذارد. با اینکه خودش می‌گفته همسرش انسان خوبی است و ...

 

موارد 2 و 3 را خودم شاهد نبوده‌ام که از صحت و سقمشان مطمئن باشم. مخصوصا مورد دوم که اولین بار از شنیدنش شوکه شدم؛ اما بارها و بارها موارد مشابه دیگری از آن، به ویژه از زبان پرستاران و مددکاران شاغل در بیمارستان‌های دولتی شنیدم. حتی در حد شنیدنشان هم وحشت‌آور بود. پدران و پدرخوانده‌هایی که به فرزند خردسالشان تجاوز کرده بودند. خردسال! نه نوجوان و حتی در آستانه‌ی بلوغ! خردسال 4-5 ساله!

 

می‌گویند تبصره‌ای به ماده‌ی 27 لایحه کودکان بی‌سرپرست اضافه شده است که: "ازدواج چه در زمان حضانت و چه بعد از آن بین سرپرست و فرزندخوانده ممنوع است مگر این که دادگاه صالح پس از اخذ نظر مشورتی سازمان، این امر را به مصلحت فرزند خوانده تشخیص دهد."

هی با خودم می‌گویم احساساتی برخورد نکن. فکر کن، منطقی باش، تحت تاثیر حرف‌ها و فضای اعتراض‌ها قرار نگیر. خوب و کامل بخوان...
باز به حسی فکر می‌کنم که آدم پیش پدرش باید داشته باشد، پیش برادرش... حس اینکه روزی این پدر بتواند با من رابطه‌ی جنسی داشته باشد، با من "ازدواج" کند؟!!!

آن وقتی که بالکل غیرقانونی و غیرانسانی و غیر همه چیز هست، کسی نمی‌تواند جلویش را بگیرد؛ وای به حال امروزی که بخواهد تبصره‌ی قانونی بخورد تنگش.

سر هر کس را شکستیم و به هر که بد کردیم و هر حقی را ناحق کردیم، دست کم به کودکانمان ظلم نکنیم.

   + فاطمه ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

پرندکم پرید!

دلم برای جوش و خروش‌مان تنگ شده؛ نه اینکه بخواهم الان با همان حال و هوا همان جوش و خروش‌ها را داشته باشم؛ دیگر آدمش نیستم اصلا. اما دلم برای آن همه سرشار بودن و خوش بودنم تنگ شده. آن روزها ذوق آشنایی بیشتر داشتم، این روزها وحشت از دست دادن؛ آن روزها شور نزدیک شدن، این روزها غصه‌ی دور شدن؛ آن روزها وقت درگیر شدن، این روزها درگیری وقت کشتن!

خوشحالم که آن وقت‌ها را صرف کردم و آن انرژی‌ها را گذاشتم. خانواده‌ای یافته‌ام و گذشته‌ای با این خانواده ساخته‌ام که عمرها باید صرف کرد برای ساختن اینچنین خانواده و گذشته‌ای!

فقط وقت‌هایی که به امیدی هی سر می‌زنم به آسمان آفتابی دوستی که با نوشته‌هایش زیست‌ها کرده‌ام، دلم می‌گیرد از هنوز ننوشتن دوباره‌اش! دلتنگی‌ام می‌آید بیخ گلویم و خفه‌ام می‌کند. یک حس دلتنگی تلخ، خفه‌کننده، آزاردهنده که بعد پریدنش دوچندان شده...

کاش این نوشته را بخواند و کاش باز دست به قلم ببرد و برایمان بنویسد...

   + فاطمه ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

از فاصله‌ها

از دنیای خیلی از آدم‌ها فاصله گرفته‌ام و آن‌ها هم از دنیای من فاصله گرفته‌اند. آدم‌هایی که زمانی حس می‌کردم دنیاهای نزدیکی داریم. نمی‌دانم کداممان بیشتر فاصله گرفت و کجا شتاب گرفتیم. از دور که نگاه می‌کنیم آن‌قدرها هم دور نیستیم، اما نزدیک که می‌شوم، دور دور می‌شویم. آن‌قدر دور که غریبه‌ها.

حالا این دوری دنیاها آن‌قدر آزارم نمی‌دهد. مثل قدیم‌ترها نیست که دردم بگیرد و حتی در اوج درد اشک در چشمانم جمع شود. با خودم فکر می‌کنم مسیر طبیعی زندگی‌ست که اتفاقا انقدرها هم دردناک نیست. تا ابد که سر خانه‌ی اولت نمی‌مانی، بمانی هم نشانه‌ی ضعف است نه قوت. آدم‌های دیگر هم تا ابد سر همان نقطه‌ای که تو اول بار دیدیشان نمی‌مانند. حالا یک وقتی مسیر حرکتتان را که درون‌یابی کنی، متوسط فاصله دو نمودار کم است و به اندازه‌ی همان دو نقطه‌ی اول است، یک وقتی هم نه. هی دور و دورتر می‌شوند. نباید به زور برای نزدیک کردن نمودارها به هم تلاش کرد. یک جایی می‌رسد که همه چیز یکهو فرو می‌ریزد و خراب‌کاری می‌شود. 

البته آدم‌هایی هستند که نمی‌توان هیچ دلتنگی از فاصله با آن‌ها نداشت؛ اما با قانون زندگی که کنار بیایی، کم کم این‌ دلتنگی‌ها هم می‌شوند جزیی از زندگی پربارت!

---------------------------

پ.ن: بیشتر از همه برای اون دوست قدیمی که خیلی دلم می‌خواست نزدیکتر بود، اما دنیاهامون از هم فرسخ‌ها فاصله گرفته.

   + فاطمه ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندگی دیگران

بعضی فیلم‌ها هستند که با دیدنشان دلت می‌خواهد چشمانت را ببندی و راه بروی. بلوار خلوتی باشد که بتوانی با خیال راحت در آن قدم بزنی. هوا هم باید پاییزی باشد. دلت می‌خواهد سکوت باشد و تنهایی و خلوت. هیچ قصه‌ای از تحلیل فیلم و بازی و کارگردانی و ... نباشد. فیلم را کمی زندگی کنی.گاهی حتی نمی‌دانی چه حرفی باید راجع به این فیلم بزنی، چطور دوست داشتنش را توصیف کنی، چه واژه‌ای برای بیان حسش داشته باشی خوب است...

بعضی فیلم‌ها هستند که حتی بعد از دیدنشان سرت چنان درد می‌گیرد که دلت می‌خواهد حیاطی داشته باشی که پله‌هایی داشته باشد و تنها باشی و بنشینی روی این پله‌ها و ...

از همان فیلم‌ها:

The lives of others

 

   + فاطمه ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خداحافظ گودر

شب آخری که داشت شکل "گوگل‌ریدر" تغییر می‌کرد، بعضی‌ها صفحه را نبسته بودند و تا چند روزی در برهوت آنجا بازی می‌کردند. شده بودند آخرین جنگنده‌ها مثلا.

در فضای گودر دوران خاصی از زندگیم را تجربه کردم. البته قطعا ربطی به گودر نداشت، اما خیلی چیزهای کوچک در زندگی آدم تاثیرات بزرگ نامحسوس دارند. بعضی اوقات حتی در این حد که وقتی بیشتر بهشان فکر کنی، حس کنی شاید اگر مثلا همین گودر نبود خیلی از اتفاقات مهم در زندگیم رخ نمی‌داد. حالا شاید به همین اتفاقات مهم هم از بالای بالای زندگی نگاه کنی اهمیت چندانی نداشته باشند، اما همه‌ی زندگی مجموعه است. یک "پکیج" (!) از اتفاقات ریز و درشت که خیلی اوقات ریزها نقش مهم‌تری داشته‌اند. 

امشب که بنا به گفته‌ی گوگل باید آخرین شب زندگی گودر باشد، دلم خواست برای آخرین بار بروم و سری بزنم و صفحه را تا چند روزی نبندم. پست‌های قدیمم هنوز هست، پست‌های قدیم کسانی که ستاره زده بودمشان چون خیلی دوستشان داشتم هم هست. وبلاگ‌هایی که می‌خوانم و دوست دارم بخوانم... همه هستند. اما برای من از همه مهم‌تر همان دوره‌ی زندگی‌ست. دوره‌ای که دارم فکر می‌کنم بسته شدن گودر می‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد برای بستنش. نمی‌دانم چرا از بچگی دوست داشتم اتفاقات بی ربط را به هم ربط دهم. در واقع دوست داشتم از حوادث بیرونی و بعضا عمومی، پیش خودم بهانه‌ای دربیاورم برای ساختن تغییرات شخصی. 

گاهی اوقات حتی بهانه هم نیستند. وقتی چیزی در بیرون تغییر می‌کند، تلنگری می‌خوری چیزهایی که به آن گره خورده بوده را به خاطر می‌آوری. چیزهایی که گاه آن‌قدر در زندگی روزمره‌ات گمشان کرده بودی، یا آنقدر قدیمی شده بودند و یکنواخت در زندگی‌ات می‌چرخیدند، که فراموش شده بودند. یک دفعه پیش خودت فکر می‌کنی این روزهای زندگی‌ات بسته شده و تو خیلی وقت است نشسته‌ای به صفحه‌ی آخر کتاب خیره شده‌ای. یادت رفته ببندی و بگذاریش کنار.

به خودت می‌آیی و می‌بندیش. تمام!

   + فاطمه ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد